آمار عید امسال 1 - کوچه خلوت دل

 
عید امسال 1
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

نوروز و تعطیلات سال نو که فکر میکنم همه یکسال منتظرش اند و کلی براش شور وشوق دارن مثل برق و باد گذشت و دوباره برگشتیم به روال عادی زندگی . عید امسال برای ما سالی پر از مهمون بود و من اینو به فال نیک گرفتم که شاید طی سال هم اینقدر تنها نباشیم و مهمان بیاد خونمون( البته امیدوارم که همش فامیل شوهر نباشند!!!)

با اینکه سعی کرده بودم خیلی خودم رو قبل از عید خسته نکنم ولی کلی کار موند برای روز آخر . آخرن جمعه قبل از سال هم وقتی غرغر و علی راهی کارواش شدند من هم بعد از مدتها به خواسته ام رسیدم و تنهایی رفتم تجریش.هرچی بخوام از لذتی که از دیدن شلوغی و شور و هیاهوی اونجا و سرو صدای دستفروش هاش و دیدن بساط خیلی خیلی زیبای وسایل هفت سین فروشها بردم ،بگم باز هم کمه و البته هر قدمی که تو اون شلوغی و ازدحام بر میداشتم خدارو صد بار شکر میکردم که علی و غرغر همراه من نیستن تا شیرینی اون گردش رو به کامم تلخ کنند.خلاصه خیلی خوب بود

شنبه صبح هم که قوم ظالمین رسیدندو مهمونداری بنده شروع شد . نمی خوام خیلی وارد جزئیات بشم و اولین پست امسال رو با نوشتن حرص و جوشهایی که غرغر با کارهای مسخره و مصنوعیش به دلم داد( و من تمام اون یک هفته فقط سکوت کردم و لبخند زدم تا شر بپا نشه در حالی که دایم پلکم میپرید )، خراب کنم

اونقدر حرصم داد که من بعد از رفتن اونا مریض شدم شاید فکر کنید من خیلی حساسم یا مته به خشخاش میگذارم ولی واقعا اینطور نیست چون من خیلی صبورم و اگه بخوام همه کارهاشو تعریف کنم و بگم که بیشتر دردم از اینه که این آدم چقدر با خود واقعیش متفاوت میشه و کارهایی میکنه که حتی برای من و بچه اش نمیکنه ، بهم حق میدید.فقط همین رو بدونید که صبح و بعد از ظهر باید خانواده اش رو میبردیم گردش و من در اون بین باید با مدیریت زمان! غذاهای سفارشی آقا رو هم درست میکردم و حتما هم همراهشون میرفتم که مبادا به خواهر و مادرش بر بخوره و فکر کنند که من قیافه گرفتم .

شب عید هم چون پدر شوهرم گفت می خوام زود بخوابم و خسته ام غرغر ساعت5 .10 خاموشی زد و مارو علیرغم اینکه ظهر خوابیده بودیم مجبور کرد که بریم بخوابیم تا همه جا ساکت باشه و باباش استراحت کنه ولی ساعت گذاشت که برای سال تحویل بیدار بشیم

بماند که من از زور ناراحتی و حرص تا سال تحویل غلت زدم و خوابم نبرد وفقط هی از خدا خواستم که سال جدید بهم آرامش بده و وقتی سال تحویل شد حتی رغبت نکردم که باهاش روبوسی کنم و رفتم خوابیدم . فقط اونروزها تنها چیزی که خستگیم رو در میکرد دیدن خوشحالی علی بود از اینکه تنها نیست و کلی هدیه گرفته بود . مامان اینا عیدی هاشون رو داده بودن اینا برامون بیارن . برادرم برام یه بابلیس فیلیبس و برای علی دوتا پیراهن و شلوار جین وواسه غرغر یه عطر فرستاده بود و مامان و بابام هم برای من یه پیرهن و برای علی یه ماشین کنترلی و یه جعبه لگو وبرای غرغر هم یه شلوار کتون گرفته بودن و جالب اینکه غرغر نه تنها حتی حاضر نشد پشت تلفن به روی خودش بیاره که جلوی خانواده اش هم موقع گرفتن هدایا یه دستشون درد نکنه هم نگفت در حالی که با دیدن یه بلوز شلوار تو خونه ای که خواهرش واسه علی گرفته بود وتی شرتی کهبه خودش داد( منم اون وسط هویج!) اینقدر گفت مرسی ، ممنون ، دستتون درد نکنه ، لطف کردید... که اونا خودشون گفتن بسه بابا چه خبره؟!( یه وقت با خودم میگم این بدبخت اینقدر اینا براش هیچ کاری نکردن که با دیدن یه هدیه کوچیک هم دست و پاشو گم میکنه وصد برابراحساس عذاب وجدان میکنه چون فکر میکنه فقط همه چی باید یک طرفه از سمت خودش باشه واسه اونا ). خودش بهم 50 تومن داد ولی برای خواهرش رفته بود یک ست کیف پول و جاسوئیچی از تک چرم خریده بود با یک کارت تبریک که دوباره لاش بیست تومن گذاشته بود ( تو رو خدا شما باشید ناراحت نمیشید؟)

مادر شوهرم هم زحمت کشید و بهم 10 تومن داد ولی باباش حتی به علی هم عیدی نداد تازه طلبکار بود که امروز تولد منه و باید بهم کادو بدید.

دوم فروردین هم که یازدهمین سالگرد عقدمون بود نمی دونم چطور شد که غرغر هوس کرد برای اولین بار توی تموم این سالها جشن بگیره و کلی خرج کنه و خانواده اش رو برای ناهار مهمون کنه نایب !

خلاصه هرجوری بود تحمل کردم و خندیدم و هی با خودم گفتم عیب نداره ولش کن بگذار هر کار دوست داره بکنه شاید آروم بشه و اونا هم ششم صبح برگشتن شهرشون و غرغر هم رفت سرکار و من تازه می خواستم سعی کنم اعصابم آروم بشه که .....

 

وای خسته شدم از یاد آوری اون روزها .بقیه اش رو تو یه پست دیگه مینویسم


کلمات کلیدی: