| دله دزد |
| ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸ |
|
صبح پنجشنبه که بیدار شدیم با یه ماشین دزد زده مواجه شدیم . این خونه جدید پارکینگ نداره و ما همانند اکثر ساکنان این کوچه یا بهتر بگم خیابون ماشینمون رو تو کوچه پارک میکنیم . نمی دونم چه صیغه ایه که بیشتر خونه ها اینجا پارکینگ ندارن وعلاوه بر مشکل همیشگی جای پارک دزدی از ماشینها هم مزید بر علته خلاصه صبح دیدیم ماشینمون نه آینه داره( خدا وکیلی نمیدونم آخه آینه های ماشین به چه دردی میخوره!) , نه ضبط, نه باطری که هنوز یکهفته نبود غرغر عوضش کرده بود. جلو پنجره ماشین و قفل راننده و صندوق عقب هم شکسته بود و دزد نامحترم کل محتویات داخل و صندوق ماشین رو که شامل یه زاپاس نو با رینگ و جعبه آچارها و اسکوتر علی و کوله پشتی بنده و عینک آفتابیها و سی دی های داخل داشبورد و خلاصه هرچی اون تو بوده برده و حسابی تمیز کرده .جالبه که فاصله ماشین پارک شده تا خونمون ده متر هم نمیشه . زنگ زدیم 110 و اومدن صورتجلسه کردن و گفتن امروز بریم کلانتری . خیلی جا خوردیم . راستش اصلا دلم نمی خواد به ماشینه دست بزنم چون وقتی فکر میکنم دزد اومده توش و به همه جا دست زده وحشت میکنم . فقط خدارو خیلی شکر میکنم که خود ماشین رو نبردن .قیافه غرغر دیدنی بود چون همیشه از دزد و دزدی و... وحشت داره بعید هم نیست همین ترسش کار دستمون داده و از بین این همه ماشین نوتر و مدل بالاتر تو کوچه اومدن سراغ این قراضه ما !
کلمات کلیدی:
|
|
| خدا با ماست از چیزی نمی ترسم |
| ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ |
|
چند وقت پیش یکی از دوستهای وبلاگی ازم پرسید که انگار روابط و اوضاع زندگیم بهتره و غرغر کمتر اذیت میکنه ,حقیقتش باید بگم که وضعیتمون خیلی تغییر نکرده یعنی اون تغییری نکرده منم که دارم سعی میکنم عوض بشم . اره الان درگیری هامون کمتره ولی این به معنی نیست که اوضاع آرومه ! دارم خودم رو میکشونم که مثبت و سرحال و با اعتماد به نفس باشم خیلی وقتها هم موفق میشم ولی یه موقع هایی که همه انرژی و توانم رو خرج کرده ام (چون از بیرون خودم هم توسط کسی شارژ نمیشم ) باطری خالی میکنم و حالم باز بهم میریزه ولی با خودم تصمیم گرفته ام که دیگه اینجا خیلی وارد ریز مسائلم نشم چون ترسیده شدم از اینکه هربار اومدم و از گرفتاریهام نوشتم , نمی دونم چرا همه هزاربرابر سخت تر شد و طولانی تر (شاید بخاطر همون انرژی منفی و این حرفها ).واسه همینه که مثلا با اینکه سه هفته گذشته برام خیلی خیلی سخت و پر تنش بود هم از بابت غرغر هم بابت علی , و بااینکه خیلی دلم می خواست بیام حرف بزنم و خودم رو خالی کنم ولی ترسیدم و ننوشتم .فقط عیبش اینه که این درون ریزی ها باعث تشدید شدن چند باره میگرنم میشه مثلا تو هفته های گذشته شاید جمعا چهارروز هم بدون سردرد وحشتناک و دارو نگذشته ولی چاره ای نیست .زندگی همینه و من باید بهترین راه برخورد باهاش رو پیداکنم وگرنه شوهر من چند بار در ماه پ ر ی و د مغزی میشه و میزنه زیر کاسه کوزم خدارو شکر که این سیکل تموم شده و من درحال شارژ دوباره خودمم هستم تنها دلخوشی هام بوسه های گاه و بیگاه علی ست که وقتی میبینه بیحال و خسته ام میاد میگه مامان بنزینت تموم شده ؟ بیا بوست کنم باکت پربشه و دیگه رفتن به کلاس نقاشیه که بعد از سالها تونستم بهیکی از آرزوهای دوران زندگیم عمل کنم هرچند همیشه از طراحی بیزارم ولی خب دارم این دوره رو با دقت میگذرونم که واسه رنگ آماده بشم به هر حال این عمر و زندگی داره مثل برق و باد میگذره و آدم فقط از بزرگ شدن بچه هاگذر زمان رو میفهمه, پس باید سعی مون رو بکنیم خیلی هم بد نگذره .من امیدم به خدا ست که همیشه برام بهترین و نزدیکترین بوده و هیچ وقت به حال خودم رهام نکرده ,پس تا اون باهامه مطمئنم همه چی بهتر و بهتر میشه
کلمات کلیدی:
|
|
| کریسمس |
| ساعت ۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ |
|
بعد از حدود یک هفته مریض داری که دقیقا از شب یلدا شروع شد و حسابی خوش گذشت بهمون!امروز میخو به بهانه نزدیک شدن سال نو میلادی و کریسمس و همچنین تغییر روحیه خودم که عاشق تزئینات کریسمس هستم چند تا عکس بگذارم امسال هم طبق روال هر سال رفتیم میرزای شیرازی که برای اون خانومه همکار غرغر که هرسال این موقع بهش کادو میدیم چیزی بخریم ولی امسال علی رغم اینکه مغازه ها خیلی به قشنگی سالهای پیش نبودن و تنوع اجناس خیلی محدود بود ولی قیمتها نسبت به هر سال خیلی بالاتر بود و کلا قیمتها عجیب غریب بود مثلا یکسری مجسمه شیشیه ای دیدم که خوشم اومد ولی قیمتهاشون از شصت هفتاد هزار تومن شروع میشد, یا کوچکترین وسایل تزیینی درخت کاج یا مجسمه های کوچک از 7 هزار تومن به بالا انگار این تورم و وضع ا ق ت ص ادی شدیدا شامل حال اونجا هم شده
کلمات کلیدی:
|
|
| یلدایی دیگر |
| ساعت ٩:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠ |
|
شب یلدای همتون مبارک باشه . امیدوارم به همتون خوش بگذره و شب به یاد موندنی داشته باشید ما که طبق معمول خودمون هستیم و خودمون ولی شاید برای دل علی و خودم یه چیزهایی درست کردم .پسرک که خیلی ذوق میکنه میگه از فردا زمستون شروع میشه و فکر میکنه که از فردا قراره برف بباره تا ایشون برن برف بازی !!! دلتون همیشه گرم و آروم باشه
کلمات کلیدی:
|
|
| روزهای گذشته شلوغ پلوغ |
| ساعت ۱:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ |
|
امروز قراره دوست علی همراه باهاش از مهد بیان اینجا و تا ساعت 7 ،8 اینجا باهم باشن . این دومین باره که دوستش میاد خونمون و البته یکبار هم علی رفته اونجا . این پیشنهاد مدیر مهربون مهد علی بود با توجه به اینکه علی اعتماد به نفس پایینی داره و با دیگران خیلی سخت ارتباط برقرار میکنه (یعنی وقتی وارد محیطی میشیم یا مهمونی میاد خونمون علی اصلا صحبت نمیکنه و با سر جواب میده) بهم گفت شما خیلی تنهایید و فقط تو خودتون هستید و این بچه احتیاج به معاشرت با آدمهای مختلف داره تا برای رفتن به جامعه آماده بشه و خب با توجه به تنها بودن ما اینجا و اخلاقهای خاص غرغر من کاری نمی تونم بکنم ( هرچند خودم هم شدیدا احتیاج دارم تا از این دایره محدود و بسته من و علی و غرغر بیرون بیام)، ایشون پیشنهاد داد که با این مامان این دوست علی که خیلی هم با هم صمیمی هستندو خانواده خیلی خیلی محترم و فرهنگی داره صحبت کنیم تا یک هفته درمیون بچه ها خونه هم همدیگر و ببینن .هم من خوشحالم هم علی و خوشبختانه این دوستش خیلی هم مودبه و خوب تربیت شده و یکسری خصوصیاتی داره که خیلی دوست دارم به علی هم منتقل بشه .مثلا خیلی خوب و در کمال ادب خواسته هاشو بدون خجالت میگه و برخلاف علی خیلی هم خوش غذاست . اوندفعه که اینجا بود هرچی خوراکی براشون میبردم و اون اگه بازهم دوست داشت خیلی راحت و مودبانه میگفت لطفا باز هم برای من غذا بریزید و خجالت نمیکشید .چیزی که اگه علی رو بکشی هم ضروری ترین خواسته اش رو جای نا آشنا نمیگه و برای من که یه بچه بدغذای ایرادی دارم دیدن اینکه یکی با اشتها چیزی میخوره و علی هم بخاطر رقابت باهاش ترغیب به خوردن میشه خیلی کیف میکنم خودم وقتی بچه بودم دوست داشتن بعضی وقتها دوستام بیان خونمون چون مامان به هیچ عنوان نمیگذاشت من برم خونه کسی، ولی خب نمیشد واسه همین الان با دیدن شادی علی خوشحال میشم . امروز ازصبح پاشدم هی دارم سعی میکنم خوراکی هایی که مقوی باشه و بچه ها هم دوست داشته باشن براشون آماده کنم . واسشون کیک درست کردم که با شیر بخورن نمی دونم علی استقبال میکنه یا نه چون اصلا اهل کیک و شیرینی نیست ( راستش من به اشپزی بیشتر از شیرینی پزی علاقمندم چون فر ندارم و باید تو ماکروفر درست کنم و غرغر هم هر کیکی رو نمی پسنده و میخوره تو ذوقم ).ژله هم درست کردم که با میوه بدم بهشون . شام هم براشون الویه درست کردم که علی اگه تنها باشه محاله بخوره ولی تو جمع بچه ها میخوره( به من میگن مادر فرصت طلب) . خلاصه تا یه ساعت دیگه وروجکها میان خونه و امیدوارم بهشون خوش بگذره .دوست دارم مامانش رو هم دعوت کنم و حتما سر یه فرصت مناسب اینکارو میکنم دیگه اینکه تو ده روز گذشته کلی از کارهای مربوط به خونه با هم و به صورت همزمان انجام شد و کلی اوضاع قرو قاطی بود .بالاخره اون آقای بی مسئولیت لطف کردنو کابینتها رو آوردن و وصل کردن ولی خب بعدش تموم خونه شد خاک اره و من تا دوروز داشتم میشستم و میسابیدم .بعدش چون تصمیم داشتیم با اومدن به این خونه مبلهارو عوض کنیم ، غرغر طی یک اقدام انتحاری گفت تا الان پول دستم اومده بیا انجامش بدیم وگرنه معلوم نیست کی بشه و منم موبال هامو دادم به یه بنده خدایی که بهشون احتیاج داشت و یه دست راحتی که توی مدلهای ترک به نظرم جمع و جور ترینه گرفتم ولی قبل از اینکه مبل هارو بیارن باز غرغرگفت حالا که خونه خلوت شده بیا ما که تصمیم داشتیم کف هال خونه رو هم درست کنیم ، بگیم یکی بیاد الان همین کارو بکنه ( البته من کلی متعجب شدم از اینکه چقدر به فکر افتاده واسه این چیزها وگرنه این مبلها قراربود چند سال پیش عوض بشه و نشد). عرضم به حضورتون که بعد از کلی حمالی واسه بردم بوفه و میز تلویزیون و باقی آت و آشغالها به اتاقهای دیگه آقایون اومدن و کف خونه رو درست کردن ولی باز تموم زندگیم شد خاک اره! و بنده دوباره و دوباره مشغول تمیز کاری شدم ولی خدارو شکر راضیم و الان یک کمی خونه شکل گرفته و کم کم دارم دوستش میدارم هرچند که سالن ما خیلی باریک و کوچیکه وبا داشتن دوتا فرش 9 متری عملا چیز زیادی از کف اتاق معلوم نیست ولی خب پارکتها ی قبلی به خاطر ترکیدن لوله آب خیلی خیلی داغون و کنده شده بودن بماند که این وسطها غرغر واسه دیر و زود اومدن کارگرها و هزینه و ... کلی غر زد و ناراحتی و خستگیش رو هی سر من خالی کرد ولی الان عوضش راحت شدم راستی روز تاسوعا اولین بار شله زرد درست کردم وبه همسایه ها دادم و به نظرم خیلی عالی شده بود و سربلند شدم . یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم تو هفته گذشته دیدن ساناز عزیزم بود ( خانواده کوچک من) که ناهار رو باهم خوردیم و از دیدنش خیلی شاد شدم و به همون مهربونی و خوبی بود که فکر میکردم و امیدوارم باز هم بتونم ببینمش وهمیشه که دستش داشتم و الان هم به خاطر شخصیت خوبش بیشتر دوستش دارم . اینم از ماجراهای ما تو این چند وقت . خدارو شکر میکنم که کمکم کرده تا تغییر کنم و به همین خاطر درهای تازه ای به روم باز شده .ممنونم خدا
کلمات کلیدی:
|
|
| تو خود حجاب خودی , از میان برخیز! |
| ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ |
|
به نظرم هر کسی تو یه سنی که مخصوص به خودشه به بلوغ روحی و عاطفی میرسه یکی تو بیست سالگی یکی شاید تو چهل سالگی هم از نظر روانی بالغ نشده باشه و حالا احساس میکنم که این اتفاق برای من داره کم کم میفته . تازگی ها در مورد خودم و شخصیتم و زندگیم احساسات دو گانه ای دارم و بیشتر از هر زمان دیگه دارم خودمو روحیاتم رو بررسی میکنم و البته مثل نوجوانها که مجبورن یکسری تغییرات دردناک رو برای بزرگتر شدن و وارد شدن به یک مرحله تازه از زندگیشون تحمل کنند, کلی هم درد میکشم هم در عین حال از دید تازه ام به همه چی کیف میکنم . شاید دیره شاید هم وقتش نشده بوده که به اینجا برسم ولی الان از شیوه تازه برخوردم با خودم و مسایل و بینش تازه ای که پیدا کردم احساس شادی میکنم . انگار یه در تازه ای برام باز شده که قبلا هیچ درک و تجربه ای نسبت به آنچه که پشت در بوده و انتظارم رو میکشیده نداشته ام و این کشف تازه در مورد خودم و توانایی هام مثل بچه های کوچیک به شدت هیجان زده ام میکنه نمی گم راحته نه! خیلی سخته که میفهمم عملکرد کلی ام تو این سه دهه کاملا اشتباه بوده و حالا با چشم باز خودم رو میبینم که تا الان مسبب این تجربیات و پیشامد های زندگی ام بوده ام ولی حسنش اینه که دیگه فقط خودم رو بابتشون لعنت نمیکنم و به باد انتقاد نمیگیرم .میفهمم که تو هر مرحله ای با توجه به سن و درکم و پیشینه تربیت خانوادگی ام تصمیم گرفته ام ودنبال اونچه که تو وجود صاف و ساده خودم می دیدم تو بقیه هم میگشتم . فکر میکردم که صداقت مطلق , محبت خالصانه, یکرنگی, فروتنی جواب میده و اگر من اینطور با ادمهای زندگیم برخورد میکنم پس اونها هم باید همینطور باشن . ولی حالا میبینم که نمیشه , جواب نمیده , حتی با عزیزانت ! می فهمم که باید با تک تک آدمها مثل خودشون بود نه اینکه خودت رو خراب کنی و لوح وجودت رو به خاطر هر کسی آلوده کنی نه! ولی لزومی نداره که همه محبت و وجودت رو بگذاری تو طبق اخلاص و به همه تعارف کنی .حالا میفهمم که نباید واسه کسی که برات تب نمیکنه بمیری. دردم میاد از صداقت و صفای قلبم ولی حالا دیگه اینارو ضعف خودم نمی دونم بلکه به خودم که تونستم با وجود بی محبتی های دور و برم باز هم خودم باقی بمونم و این خصوصیاتی که با افتخار میگم کمتر دیگه تو این زمونه میشه تو کسی پیدا کرد هنوز تو خودم حفظ کرده ام سخته خیلی خیلی سخته واسم که میبینم اشتباه کردم که تمام زندگیم و رضایت و شادیم رو صد درصد وابسته کردم به رضایت و حضور آدمهایی که من فقط بخش کوچکی رو تو زندگی و ذهن و قلبشون اشغال کردم و بدتر اینکه میبینم درستش هم همینه با خودم میگم چرا این آدم شد همه انگیزه و دلیل من برای زندگی کردن و شاد بودن ؟ مگه چقدر به ایده ال های من از یک همدم نزدیکه یا حداقل تلاش کرده که نزدیک بشه که من شب و روز تو فکر خودش و حرکات و رضایت و جلب محبتش هستم ؟ میبینم که من فقط بخشی از زندگیش هستم نه همه اون و نه لزوما مهمترین بخشش واسه همین به راحتی به خودش خانواده اش ,نظرات و عقیده های هرچند نادرستش بیشتر از رضایت و خوش آمد من بها میده و اصلا هم بابت انجام دادن کاری که بارها باعث ناراحتی من شده ولی خودش با معیارهای خودش صلاح دونسته که انجامش بده , احساس ناراجتی و عذاب وجدان نمیکنه و به من میگه مشکل خودته اگه این روش و کار رو نمی پسندی پس خودت رو عادت بده آره دید من نسبت به زندگی , ازدواج, خوشبختی اشتباه بوده تا حالا ولی درستش میکنم یعنی حالا تو خودم میبینم که چشمهامو باز کنم و بیشتر از همه خودم رو ببینم و مواظب خودم باشم . تا حالا همیشه خودم رو خیلی کمتر از اونچه که هستم دیدم و ضعیفتر و محتاجتر! و به خیلی کمتر از اونچه لیاقتش رو دارم راضی بوده ام ولی دیگه بسه.اول راهم که تغییرکنم که به خودم به اندازه دیگران بها بدم که اینقدر خودم رو سرزنش نکنم و دست کم نگیرم , که به کسی بیشتر از اونچه که عشق و توجه و صداقت میگیرم ندم , که این غولی رو که از این آدم واسه خودم ساختمو خودش هم باورش شده و تا به حال بدجور منو حقیر و ضعیف کرده , اینقدر کم کم کوچیک کنم که بشه برام بخشی کوچکی از زندگیم و اینقدر از کارهاش عذاب نکشم این پوست انداختن خیلی سخت و دردناکه ولی می تونم و ازش لذت میبرم
کلمات کلیدی:
|
|
| قر و قاطی نوشت! |
| ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ |
|
چه پاییز پر باریه امسال! این برف دیروزی هم که جای خودش رو داره هرچند که ما خیلی ازش فیض نبردیم ولی به هرحال واسه ذوق زدگی و غافلگیری کافی بوده و من باید روزی چد بار جواب علی رو بدم که مگه الان زمستونه آخه؟!!! فقط سختیش یک کم بردن و آوردن علی تو این هواست که باید تا آخر زمستون پیه اش رو به تنم بمالم .البته غرغر گاهی تو روزهایی مثل امروز که هوا خرابه( و واسه تنبلی خودش هم که شده میخواد ماشین ببره) ,علی رو صبحها میبره و میرسونه و همین کلی واسه ما جای خوشحالی داره رفتیم به ولایت شوهر و بد نگذشت و تولد علی هم خیلی خوب برگزار شد و شاید بهترین و شادترین تولدی بود که تا حالا داشت و خدارو شکر همه چی خوب برگزار شد و با کمک مامان بابام بهم فشار نیومد .فقط اینبار خیلی کم خونه شون بودم یعنی بجز روز تولد علی فقط یه ناهار دیگه اونجا بودیم ولی بهترین حسنش حضور نازنین عمه مهربونم بود که به تک تکمون کلی انرژی و انگیزه داد . نمی دونم وقتی میرم اونجا دیگه سعی میکنم خیلی چیزهارو همونطور که هست و نمی تونم یا نتونستم تو این دهه عوضش کنم ,بپذیرم و خودم رو خیلی آزار ندم .دیگه میدونم وقتی با هم میریم اونجا نباید توقع داشته باشم که خیلی در کنار خانواده ام باشم اگه بخوام اصرار کنم فایده ای برام نداره جز اینکه یک سری بهونه گیری ها و اخم و تخم های جدید بوجود بیاد و خانواده ام هم دیگه تقریبا اینو قبول کردن چون تو خونه شون هرچقدر هم که بهش عزت و احترام بگذارن و بهش توجه و پذیرایی کنن باز سردی خودش رو داره و یه چیزی واسه بهونه گیری پیدا میکنه ولی خوب تو خونه شون هرچی هم ببینه بازم براش شیرینه و ناراحتش نمیکنه اینجوری منم کمتر حرص میخورم چون مجبور نیستم دایم خود خوری کنم راجع به حرکاتش .یکسری دیگه از مسایل هم به خودی خود دیگه بعد از این همه سال واسم بی اهمیت شده و خدا رو شکر خیلی اذیتم نمیکنه .مثلا دیگه میدونم که خیلی از کارهاشون به خاطر بی فکری یا بی فرهنگیشونه نه از بدجنسی . خواهر شوهرم اگه اینقدر مرموزه یا زبونش تلخه از بس تو زندگیش چالش داره و نمی تونه جور دیگه ای باشه یا مادرش فکر میکنه این اسمش خودمونی بودنه وقتی غذایی رو دوروز پشت هم داغ میکنه و سر سفره میاره و خودش رو مقید به پذیرایی نمی دونه حتی در این حد که مثلا از میوه هایی که شوهرم دایم میگیره بشوره و حداقل برای علی بیاره .میگه هرکی هرچی بخواد بره خودش ورداره !!! درصورتیکه دیدن من چقدر تو مسایل مهمونداری مقیدم و هربار که اونا میان خیلی بهتر از خانواده خودم ازشون پذیرایی میکنم نمی خوام خودمو گول بزنم یا اونارو توجیه کنم حقیقتش اینه که نمی فهمن و شوهرم هم نمیبینه و نمیخواد ببینه وگرنه تو خونه مامان اینا هزار توقع داره ولی خب به یه نتیجه ای رسیده ام اگر میخوام زندگی کنم باید اون چیزهایی که تاثیر منفی کمتری تو زندگیم دارن و کاری واسه درست شدنشون نمی تونم بکنم رو همونطوری بپذیرم تا زندگیم آسونتر بگذره .واسه همین مثلا وقتی سه تایی(مادر و خواهر و پدرش) بعد از اینکه همه کارهای تولد انجام شده بود مثل سه تا مهمون غریبه اومدن نشستن و فقط واسه علی یه کلاه و شال گردن آوردن , فقط لبخند زدم و تشکر کردم . نه اینکه نداشته باشن نه! اتفاقا دارن. فکر نمیکنم اگه بخوان سالی یک بار برای تنها نوه شون یه هدیه بخرن براشون سخت باشه و خب وقتی میبینن که مامان و داداشم هرکدوم نفری صد تومن به علی کادو دادن هیچ احساس خجالت هم نمیکنن , پس منم باید از کنارش بگذرم به خدا مسئله مادی نیست مسئله ارزش گذاشتنه و اینکه غرغر بیشتر از اینم ازشون توقع نداره و فکر میکنه همین هم خیلی لطف کردن ولی خیلی راحت به من میگه به مامانت اینا بگو کادو رو نقدی حساب کنن! که البته من هیچ وقت همچین حرفی نزدم و اونا خودشون این کارو کردن. بگذریم الغرض اینکه عمه عزیزم حداقل بهم اینو یاد داد که سعی کنم زندگی برام راحت تر و شاد تر بگذره چون فرصت زندگی فقط یکبار بهم داده شده و تا حالاش هم برای رضایت خودم هیچ کاری نکردم و اینکه به خودم و خواسته ام اهمیت بدم چون اگه من نباشم دیگه فرقی نمیکنه که این زندگی چی میشه یا غرغر چی کار میکنه عمه جونم جمعه پیش برگشت و دل همه مون حسابی براش تنگ شده ولی خب تا جا داشت تو این مدت بغلش کردم و بوسیدمش و ازش عشق گرفتم .امیدوارم همیشه سلامت باشه احتمالا از فردا باز کلاس های یوگام رو شروع میکنم و تصمیم دارم از اول آذر هم حتما برم کلاس نقاشی واسه همین مجبورم رو پس اندازم حساب کنم ولی خب مگه آدم پول رو واسه چی میخواد باید این کار رو که خیلی ساله دوست دارم انجامش بدم شروع کنم وقتی اومدیم این خونه دیگه تخت قبلی علی رو نیاوردیم چون تقریبا براش کوچیک شده بود و اتاق خواب جدیدش خیلی کوچیک و جمع و جوره .عوضش رفتیم براش از این تخت های فوقانی که پایینش میز تخریر میخوره سفارش دادیم و پریروز آوردن براش. کلی بچه ام ذوق میکنه چون همیشه دلش میخواست تخت دو طبقه داشته باشه. اولش میترسید ازش بالا پایین بره ولی الان حسابی راه افتاده و خوشحاله خدارو شکر اون مردک بی مسئولیت کابیتنی هم هنوز پیداش نیست و نمی تونیم پیداش کنیم و هنوز کابینتها درو پیکر نداره و کلی توش خاک نشسته ولی دیگه واسه اون هم حرص نمی خورم چون نمیتونم کاریش کنم .امیدوارم این تغییرات که درونم ایجاد شده دایمی باشه یعنی میخوام که دایمی باشه چون دیگه هرچی باشه 31 ساله ام و مامان یه گل پسری که 6 سالش تموم شده و داره کم کم با سواد میشه ! پس باید عاقلتر باشم شماها هم برام دعا کنید که قویتر و شاد تر باشم و درست تر زندگی کنم .اینقدر نوشتن اینجا واسم سخته و تنبلی میکنم که وقتی میام خیلی قاطی و بیربط مینویسم شما خودتون ببخشید دیگه
کلمات کلیدی:
|
|
| ماه دوست داشتنی من گذشت |
| ساعت ٦:٥٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸ |
|
نمی دونم به خاطر تنبلیه یا بی انگیزگی یا باد خوردن پشتمه که نمیام بنویسم و حسای شرمنده خیل عظیم خواننده های منتظر شده ام مهر امسال یکی از بهترین ماههای زندگیم تا به الان بوده و بی اندازه ازش لذت بردم و شاد شدم نمی دونم دلیل اصلیش خونه جدیده که برخلاف انتظارم دارم به خودش و تمام معایبش عادت میکنم که هیچ توش حس سبکی و خوبی هم دارم که نمی دونم مال چیه وفقط شبانه روز دعا میکنم که دایمی باشه , یا علتش اومدن عمه خیلی خیلی عزیزو مهربونمه که دایم بهم انرژی مثبت میده و شارژم میکنه و از برکت حضورش تنها نبودم ولحظات متفاوتی رو گذروندم . هرچی هست خیلی خوب بوده یه جورهایی تجربه کوتاه مدت اون زندگی بوده که دلم میخواد .نه اینکه غرغر اذیت نکرده باشه یا علی مریض نشده باشه نه!!! اتفاقا همه اینا بوده ولی من حال بهتری داشته ام که بعداز اون همه فشار جسمی و روانی که برای پیدا کردن خونه و جابجایی کشیدم (تو یکماه و نیم 6 کیلو لاغر شدم)برام موهبتی بوده . یه عالمه چیزهای خوب خریدم و کادو گرفتم .چند تا مهمونی خوب رفتم و چند تا مهمون داشتم وکلا با روال عادی زندگیم متفاوت بوده ما هم اومدیم تو همون خونه ای که نمی خواستم با هزار بدبختی در حالی اسباب آوردم که هنوز خونه داشت رنگ میشد و نه کابینت داشت نه ظرفشویی!خودمون هم که خدا رو شکر یه جایی رو نداشتیم که یک شب توش بمونیم تا کارهامون رو به راه بشه کابینتی نا محترم هم که تازه مثلا آشنا بود چند روز بعد تازه اومد یه سری کابینت نصفه نیمه برامون زد که تازه اون رنگی که من میخواستم نبود و در هم نداشت .هنوزم که هنوزه بعداز دو ماه کابینتها در نداره !و آقا هرچی میگردیم دنبالش جواب نمیده جالبه که حتی دنبال پولش هم نیومده و من با این وضعیت به هم ریخته کلی هم مهمونداری کردم. با این حال آشپزخونه ام رو دوست دارم و توش راحتم و از اینکه از پنجره اش میتونم موقع ظرف شستن کوچه رو ببینم خوشحالم . ده روز اول برام خیلی سخت بود چون این خونه از اون خونه های دراز و باریکه و عرضش کمه و من دایم حس میکردم دارم توش خفه میشم ولی خب نمی دونم چه جوری باهاش ارتباط برقرار کرده ام و سعی میکنم دوستش داشته باشم هر چند با خواسته های من از زمین تا آسمون تفاوت داره علی میره پیش دبستانی همون مهد سابقش که زیادم بهمون نزدیک نیست ولی سختی هاش برام می ارزه که مطمئنم برای اون و من نتایج خوبی داره هر روز میاد تو ذهنم که چه حیف که 10 روز دیگه عمه میره و من بعدش دوباره چی کار کنم ولی حداقل اینو تو این چند وقت یاد گرفتم که پیش پیش برای چیزی نگران نباشم و به وقتش براش فکر بکنم .تصمیم دارم حتما برای خودم یه برنامه ای بریزم و از این یکنواختی بیام بیرون برای تولد گل پسر قراره بریم ولایت شوهر و اصلا دلم نمی خواد هرچندکه دوتاشون خیلی خوشحالن . امیدوارم خیر باشه خب فعلا همینا رو گفتم تا دوباره ببینم کی باز همت میکنم و میام البته میدونم که خیلی کسی منتظر آپ کردن من نیست ولی خب چه کنم
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |









