آمار کوچه خلوت دل

 
نقاش کوچک ما
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧  

گفته بودم که علی هم مثل من نقاشی کردن رو خیلی دوست داره و از اونجاییکه مثل پدرجانش بسیار غد و توداره ، از روی نقاشیهاش معمولا حس و حالشو میفهمم.مثلا وقتی خوشحال و مهربونه نقاشیهاش پر از گل و رنگین کمون و رنگهای زرد( که خیلی دوست داره)و قرمز اند ولی دلیل نمیشه چند لحظه بعد از اینکه من تبدیل به اژده ها شده بودم و باهاش دادو فریاد کرده بودم اینو نکشه !!! یعنی ببین این بچه منو اون لحظه چی دیده

خلاصه هرروز که میاد از مهد یه نقاشی تازه برام میاره و بنده هم باید روی تخم چشمم بگذارمشون ومبادا بی احترامی بهشون بشه  نتیجه اش میشه این در کمد دیواری اتاقمون که هر هفته هنرهای روش عوض میشه

اینا رو نوشتم چون خیلی وقا بو دلم میخواست چند تا از نقاشی هاشو برای یادگاری اینجا بگذارم و چون جندروز پیش هم مهد کودکشون یه نمایشگاه از نقاشیها و کارهای سفال بچه های پیش دبستانیش تو فرهنگسرای ارسباران گذاشته بود ، دیگه عزمم را جزم کردم که اینکارو بکنم واسه اینکه راحت تر باشید برید ادامه مطلب

یعنی من خودمو تیکه تیکه کردم که بتونم از یکی از سایتهای آپلود عکسهارو بگذارم نمیدونم چرا این پرشین بلاگ لعنتی هیچ کدوم از عکسهارو باز نمیکرد یعنی بمیری پرشین بلاگ!!!


کلمات کلیدی:
 
مبارکه
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  

سلام اول هفته تون بخیر اول از همه میخوام به مامانهای مهربون که امروز روزشونه تبریک بگم و بگم خدا قوت , که فقط خدا میدونه تو قلب و فکر یه مادر برای بچه اش چی میگذره .

و بعد با (پررویی) به خودم تبریک میگم که انصافا دست تنها برای بزرگ کردن علی ضعیف و بد غذا خیلی خیلی زحمت کشیدم البته شکی نیست که خدای مهربون یاورم بوده 

در همین راستا( بزرگداشت مادر!) گل پسر دیروز  اعلام کردن کهعاشییییییییق!!! شدن عاشیق یکی از دخترهای مهد به اسم دنیا و اونو از مامان هم بیشتر دوست دارن!افسوسگریه(بعد بیا بچه بزرگ کن) خب البته فکر میکردم که این اتفاق میفته ولی نه در سن 6 سالگی چشمک

4 جلسه کلاس رانندگی گرفتم و تا حدی ترسم از پشن فرمون نشستن ریخت و دوبار هم روزجمعه البته با ماشین خودمون رانندگی کردم که به نظر بد نبوده هرچند که غرغر هیچ جمله تشویقی در این زمینه نگفت ولی همین که این شجاعت رو پیدا کردم خوبه البته اعتراف میکنم دنده عقبم ضعیفه و هنوز تو تشخیص فاصله ها خیلی میترسم 

میدونم که نباید بگذارم بین رانندگی هام خیلی فاصله بیفته و امیدوارم روزی بیام بنویسم که تونستم تو روز شلوغ خودم تنهایی و با آرامش رانندگی کردم 

اون عکسهای پارک کوروش رو هم پیدا کردم وتو ادامه مطلب چندتاشون رو میگذارم .دلم میخواست میرفتم نمایشگاه گل و گیاه ولی نشد 

فعلا خداحافظ و هفته خوبی داشته باشید


کلمات کلیدی:
 
آیا میشود که بشود؟!!!
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳  

وای روزها  و هفته ها داره مثل برق و باد میگذره و باورم نمیشه که اردیبهشت دوست داشتنی ام به نیمه رسیده  و من از هوا و طبیعت استفاده ای نکرده ام . البته هفته پیش داشتیم از کنار پارک کورش رد میشدیم دیدیم چه لاله های معرکه ای کاشتن از همه رنگ و مدل و مردم کلی اومده بودن عکس میگرفتن ما هم یکسری عکس گرفتیم که قبل از این پست هرچی تو فلدر ها گشتم ببینم غرغر کجا ریخته شون پیدا نکردم بگذارم ولی خیل زیبا بود و من عاشق گل و گیاه کلی لذت بردم 

باید بگم از هفته پیش در راستای قورت دادن قورباغه گنده رانندگی، چند جلسه آموزش گرفته ام که خدا میدونه چقدر به خودم فشار آوردم که این کارو کردم و امروز جلسه سوم بود البته غرغر نمی دونه و دارم یواشکی اینکارو میکنم چون شدیدا مخالفه و فاز منفی میده بعدا بهش میگم. ولی باورتون نمیشه این چند روزه چه حالی دارم از استرس ! حتی امروز هم که جلسه سوم بود باز دست و پام میلرزید ولی بهتر بود . شبانه روز فکرم مشغولشه و دایم دارم یا جوشونده اعصاب میخورم یا آرام بخش . مسخره است کاری که اکثر خانومها به راحتی و اعتماد بنفس انجام میدن اینقدر برای من ترسناک و دست نیافتیه . یعنی اگه بتونم موفق بشم، یکی از بزرگترین ترسها و غیرممکن های زندگیم رو انجام دادم که مطمئنم خیلی تو اعتماد بنفسم موثره 

خلاصه هرروز دلم میخواد باز از زیرش در برم ولی چون با خودم عهد کردم که امسال کلکشو برای همیشه بکنم، نمی خوام زیر قولم بزنم . شما هم برام انرژی مثبت بفرستید که شجاعت و آرامشش رو پیدا کنم 

برای مدرسه علی یه جایی رو در نظر گرفتیم که سمت مهد کودکشه ولی به آدرس خونه ما نمی خوره و یک کمی دردسر داریم سرش . امیدوارم اگه براش خوبه کارهاش انجام بشه 

تو مهد هم حسابی سرشون گرمه آماده شدن واسه مراسم آخر سال و جشنش هستن وپسرک قراره هم تو گروه سرود باشه هم تاتر. قراره بریم براش پیرهن مردونه بخریم . خنده ام میگیره از تصورش با جلیقه و پاپیون ! البته بی دندون عین پیرمردها میشه خندهماچ و البته برام جالبه ببینم علی که فوق العاده تو برخورد با افراد کمرو و خجالتیه و اصلا و ابدا حرف نمیزنه چه جوری میخواد جلوی اون همه آدم اجرا کنه . البته درکش میکنم چون این کمرویی و ترسو بودنش متاسفانه به خودم رفته وگرنه باباجون که کوه اعتماد به نفس !

 این روزها شدیدا دنبال راهی ام برای آرامش گرفتن از بس که به خاطر مورد فوق هیجان و ضربات قلبم بالاست حتی همین الان که دارم مینویسم اظطراب دارم چی کارکنم به نظرتون؟

( به خودم از طرف شما:   اووووووووووووه بابا مردم عمل قلب باز میکنن اینقدر نگران نیستن تو که نوبرش رو آوردی!ابرو)


کلمات کلیدی:
 
من خوابالو
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  

خب به نام خدای خیلی خیلی مهربون و صبور, اولین پست سال 91 رو با کلی تاخیر شروع میکنیم 

به به چقدر همه چی عالیه( به قول شاعر آرومه) و خوب و زیباست و همه چی سر جاشه و روزگار بر وفق مراد!

خب اینا رو نوشتم چون علت اینکه اینقدر دیر اومدم اینجا این بود که نمی خواستم اولین پست امسالم با بی حالی و ناراحتی شروع بشه و اینا رو هم نوشتم که با خیر و خوشی و تلقین مثبت شروع کرده باشم ودیگه نخوام وارد جزئیات تعطیلات کسل کننده و حال و احوال گ ن د بعد از تعطیلات بشم

به هر حال گذشت و خدارو شکر که این موج هم اومد و بخیر گذشت میریم که خودمون رو برای راند بعدی آماده کنیم . راستش دلم واسه نوشتن اینجا تنگ نشده بود ولی برای شما چرا که الحمدلله به اکثریت خوش گذشته . نمی دونم چرا اینقدر دایم در حال چرت و رخوتم  دلم میخواد همش بگیرم بخوابم با اینکه خوابم نمیبره .حسابی هم تو تمرین نقاشی تنبل شدم و البته کلاس محترم هم شهریه اش رو دو برابر کرده بی انصاف 

میدونم که باید خیلی وقت بگذارم و تمرین کنم  ولی علیرغم علاقه ام حسش نیست 

از تصمیمات کبری ای که امسال گرفتم یکیش اینه که باید امسال با هر شرایطی شده خودمو مجبور کنم که بشینم ژشت ماشین و این ترس الکی 10 ساله رو بگذارم کنار .به خودم گفتم فکر کن که یه بیماریه و تو باید درمونش کنی ولی بین خودمون باشه هنوز هی دارم امروزو فردا میکنم 

گل ژسرک دو دندون بالاش افتاده و به شدت قیافه بامزه ای ژیدا کرده و مامانش هم از صبح تا شب قربون اون دندونهای لنگه به لنگه اش میرهبغل

یکسره براش دنبال مدرسه ام و به سفارش مدیر مهد و اهالی نظر و اصرار باباش دنبال یه مدرسه دولتی خوب میگردم . خیلی دودلم  نمی دونم این آقا ریزه خجالتی و کمروی من میتونه توی یه مدرسه بزرگ از پس خودش بربیاد یا نه؟ خدا کنه بتونم یه جای خوب پیدا کنم چون علاوه بر سطح آموزشیش , محیط و فرهنگ بچه های مدرسه هم برام خیلی خیلی مهمه . دیگه جونم براتون بگه که نتیجه پلو خوری های هر روزه عید این شده که بنده دو کیلو اضافه کردم هرچند هنوز اضافه وزن ندارم ولی لامصب انگار یا یک گرم اضافه میکنم صاف میره تو شکم و پهلو عوضش تا وزن کم میکنم صورتم لاغر میشه و زیر چشمامگود میره آخه نمیشه برعکس باشه؟ نتیجه اش ایته که هی میخوام مراعات کنم ولی انگار برعکس میشه چون از صبح تا شب هی فکرم میره پیش غذاهای خوشمزه

خلاصه انشالله همتون خوب و خوش باشید و از خدا میخوام که امسال برای منم  آرامش داشته باشه و این سردردهای کذایی دست از سر من برداره که من کمتر بیام اینجا غر بزنم الهی آمین 


کلمات کلیدی:
 
برگ اخر وبلاگم در سال نود
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤  

دیگه چیزی تا پایان سال نمونده و روزها عین برق و باد میگذرن .به نظرم امسال خیلی سریع گذشت .اگه بخوام درمورد سال 90 نظر بدم باید بگم یکی از بهترین و کم تنش ترین سالهایی بود که تو 12 سال اخیر تجربه کردم و خدارو شکر میکنم که به لطف و اراده اش تونستیم خونه بخریم و از دربه دری هرساله نجات پیدا کنیم میمونه مسئله سلامتی علی که تغییر چندانی نکرد و این بچه همینطور دارو پشت دارو خورد و این روزها دایما ذهنم درگیر و نگران این قضیه است که تکلیفش چی میشه . برای خودم از لحاظ روحی  اتفاقهای مثبتی افتاد و تونستم در راستای آسون تر گرفتن زندگی و دوست داشتن خودم تونستم یه قدمهایی بردارم و الحمدلله خوب هم بوده اگر چه کامل نبوده . کلا این مقوله خود باوری و بها دادن به خود همیشه برای من چیز غریبی بوده و دفعات اول که یه کاری واسه دل خودم میکردم عذاب وجدان میگرفتم ولی الان بهترم . فقط عیبش اینه که هنوز از خودم خیلی انتقاد میکنم و اعتماد به نفسم رو پیدا نکردم که امیدوارم تو سال جدید رو اون هم کار کنم

دیروز مهد علی  جشن چهارشنبه سوری داشت با موزیک و حاجی فیروز . خوب بود پسرک برخلاف کمرویی همیشگیش کلی اون وسط غر داد و منم هی قربون دست و پای بلوریش رفتمبغل

این روزها هم حسابی درگیر خریدن باقی عیدی ها برای قوم وخویش و جمع و جور کردن بساط سفرم که اگه خدا بخواد فردا راهی میشیم . این جناب غرغر امسال شدیدا به خودش حال داده و کل عید رو تعطیل کرده و قرار 15,16 روز در کنار خانواده اش بقول خودش کیف کنه و خستگی درکنه سبز. منم شبانه روز دعا میکنم که همه چی به خیر و آرامش بگذره و علی هم سالم و سرحال باشه ( میبینید پوستم کلفت شده و دیگه وقتی میبینم نمی تونم مانع از تغییر برنامه هرساله غرغر واسه عید بشم , مثل هرسال غصه هم نمی خورم در هر حال رفتن اونجا علی رغم حرص و جوشهایی که باید بابت سر رفتن و نرفتن خونه مامان اینا بخورم حداقل خوبیش اینه که من مهمونم و مجبور نیستم مثل کمر بسته ها تمام عید رو تو آشپزخونه بشورم و بپزم و آخرش هم کلی بدهکار باشم)

خلاصه این آخرین پستمه تو سال 90 و بعد از عید هم اینترنتمون تموم میشه ونمی دونم تکلیف چیه ولی سعی میکنم تا قبل از عید از اونجا بهتون سر بزنم

برای تک تکتون از خدا خیر و سلامتی و آرامش میخوام و باور بکنید یا نه موقع زیارت به یاد اکثرتون خواهم بود اگه قابل باشم .ازتون ممنونم که امسال هم درکنارم بودیدو بهم انرژی دادید دوستون دارم و امیدوارم بهتون خوش بگذره . شماها هم اگه یاد من افتادید برای سلامتی علی ریزه دعا کنید

سال نوی همتون مبارک و سرشار از برکت باشهقلب

 


کلمات کلیدی:
 
چه میکنید این روزها؟
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦  

سلام سلام به دوستای گلم . این هفته های آخر سال احتمالا سرتون حسابی شلوغه و مشغولید .جالبه که این همه شورو جنب و جوش فقط تا سال تحویله , بعدش انگار سوت پایان رو میزنن و  همه چی تموم میشه .این دوسه روزه که من دیوونه این آسمون آبی و صاف و کوههای قشنگ شدم که آدم حس میکنه چقدر بهش نزدیکه و چون دیگه تو تموم سال گیرمون نمیاد حسابی بابتش خوشحال بودم . یعنی با اینکه باد سردی میومد ولی تا پامو از خونه میگذاشتم بیرون حس خوشحالی تموم وجودم رو پر میکرد و سعی میکردم حسابی نفس بکشم

هفته پیش که علی جان باز یه شوکی به من داد و پنج روز تموم تب داشت و حسابی حالمو گرفت .خدارو شکر که الان خوبه و از شنبه میره مهد و هرروز با یه نقاشی تازه درباره حاجی فیروز و عید میاد خونه و میره می چسبوندشون رو در کمد دیواری اتاق ما به عنوان جایزه من! اونروز به من میگه مامان برای من عیدی زیاد بخرید میگم باشه ولی من چی ؟

میگه غصه نخور خودم یواشکی برات ماتیک میخرم !قلببوسش میکنم وتو دلم میگم بازم به معرفت تو که بیشتر از بابات به فکر دل منی

دیروز بالاخره رفتم موهامو کوتاه کردم البته نه خیلی . یعنی من خودم رو کشتم با این تصمیم گیری ! یه وقتها حسابی از دست خودم شاکی میشم که چرا یه انتخاب یا تصمیم کوچولو اینقدر منو درگیر خودش میکنه و برام سخته . مردم ماهی یه بار رنگ موها و فرمش رو تغییر میدن بعد من اگه بخوام مثلا یه درجه موهامو روشن کنم سکته میکنمافسوس.دلم میخواست یه دفعه موهامو کوتاه کوتاه کنم ولی ترسیدم بهم نیاد چون هم صورتم لاغره هم گردنم بلنده خلاصه تقریبا  شد این مدلی

غرغر که میگه خیلی تغییر نکردی ولی خودم بدم نیومد. فعلا عکس دوتا از اون چیزهایی که از بازار گرفتم دفعه قبل رو میگذارم تا بقیه اش ( البته ببخشید کیفیت عکسها خوب نیست چون با موبایله)اینو به عنوان گلدون استفاده میکنم.خیلی دوستش دارم

این پیراشکی هارو هم بالاخره بعد از چندوقت تنبلی و پشت گوش انداختن درست کردم خیلی عالی بود طعمش .دستورشو از ترلان کافه گرفتم که وبلاگ خیلی خوبیه و من هرچی ازش درست کردم خیلی خوب شده اگع خواستید لینکش رو اون بغل گذاشتم


کلمات کلیدی:
 
اسفندانه
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦  

نه به اینکه برای اومدن اسفند لحظه شماری میکنم نه به اینکه هرسال واسه نوشتن اولین پست این ماه اینقدر دست دست میکنم . یعنی من کل پاییز و زمستون رو به عشق این ماه میگذرونم .نه به خاطر عید و هیاهوی قبلش , بخاطر بوی بهار و زنده شدن طبیعتش که با تمام وجودم هر سال حسش میکنم و میخوام خودم هم جون بگیرم .هرچند سرمای هوا امسال نگذاشته که هنوز بوی بهار بیاد و چشمهای من تا الان دنبال جوونه های تازه ،بی ثمر گشته ولی خب هرروز رو با شوقش میگذرونم

اسفند دوست داشتنی ام امسال با یه تفریح خوب شروع شد . روز اولش  رو با برادرم که اومده بود برای مغازه اش خرید کنه تو کوچه پس کوچه ها و دالانهای بازار(جاهایی که تا حالا نرفته بودم وتونستم یه عالمه چیزهای جدید و خوشگل کشف کنم)گذروندم . ساعتها با خیال راحت و بدون نگرانی از غرغر و بداخلاقی های کسی که همرامه دستم رو انداختم تو بازوش و گپ زدیم و گشتیم . ناهار هم رفتیم مسلم که غذای خوشمزه اش جبران همه شلوغی ها و سرو صداهاش رو کرد . کلی هم آت و آشغال و خرده ریزه خریدم . من عاشق وسایل تزئینی و چیزهای دکوری ام و چند تا چیز کوچولو برای آشپزخونه خریدم (جالب اینکه خودم زیاد از این چیزها ندارم و اکثرا میخرم برای بقیه و هدیه میدم ولی همون هم برام لذت بخشه).می خواستم عکسشون رو بگذارم ولی سیم موبایلم رو پیدا نکردم اگه شد میگذارم

خرید عید که من هیچ وقت نمیکنم البته دنبال یه کالج راحت و خوشگلم که فکر نکنم اینور سال پیدا کنم ولی برای علی طبق هر سال رفتم سنایی و خرید کردم

والبته اولین عیدی که خریده شده تا خیال غرغر راحت بشه عیدی خواهر شوهرمه که ساعت می خواست و اونم هم رفت براش یه ساعت swatch خرید ابرو

چند وقته بلاتکلیفم که برم موهامو کوتاه کنم یا نه؟ من چون صورتم لاغر و کشیده است هر مدلی بهم نمیاد ،ازطرفی هم وقتی بلند میشه چون صافه صورتم رو کشیده تر میکنه . والله هر وقت میرم ارایشگاه میگم یه مدلی بزن صورتم پر بشه ور میداره layer میزنه که دیگه حالم ازش به هم میخوره و از آنجایی که بعد از رد کردن سی سالگی حس پیری بهم دست دادهنگران دنبال مدلی ام که سنم رو کمتر کنه . شما نظری ندارید؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦  

ایهالناس من هیچ رقمه نمی تونم برای پرشین بلاگی ها کامنت بگذارم . عدده رو که وارد میکنم errorمیده . به پشتیبانی پرشین بلاگ هم ایمیل زدم جوابمو نداد. جالب اینکه بقیه انگار همچین مشکلی ندارن

چون از زور استقبال از ئبلاگم کسی هم کامنت نگذاشته برام نمی دونم وبلاگ من مشکل داره یا نه؟ خدا خیرتون بده بیایید یه کامنت بگذاریئد واسم بفهمم

خیلی خیلی عصبانیم

بانوی مهر عزیز , خانوم خونه, سانازی,لینداو... براتون کامنت میگذارم ثبت نمیشهکلافه


کلمات کلیدی: