آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  

به قول  اون جمله ی معروف آدم نمیدونه هرسال تولدش یکسال به عمرش اضافه میشه با کم میشه ، در هرحال یه هشتم مهر دیگه هم اومد و رفت هرچند امسال روز تولدم (و البته روزهای قبل و بعدش ) بسیار غمگین و تلخ بود . اینکه این همه مدت نیومدم بنویسم واقعا علت اصلیش وضع بهم ریخته وخراب روحی و جسمی ام بود  که گفتنش تکرار مکرراته و دیگه نبودن انگیزه و اشتیاق واسه اینجا حالا بعد از چهار سال داستن این وبلاگ واقعا به این نتیجه رسبده ام که من ذاتا ادم  نوشتاری و وبلاگ نویسی نیستم . نه میتونم مثل بعضی دوستان نگاه خاص و تعریف تاثیرگذاری از مسایل  روز و اجتماعی داشته باشم نه تجربه های تازه و هیجان انگیزی واسه تعریف کردن دارم. کلا از اول هم اینجا قرار بود برام به جایی باشه برای درد و دل کردن و پیدا کردن دوستان تازه . خب حالا به این نتیجه رسیدم که  روحیات و تجربه ها و مسایل زندگی من اینقدر بار منفی دارن که نوشتنشون اینجا تشدید کردن چند باره انرژی منفیشونه برای من ، در مورد پیدا کردن دوستان تازه هم که مخاطبین و دوستان واقعی که باهام ارتباط برقرار کردن و وقت میگذاشتن و سر میزدن  بکسری تعداد مشخص و انگشت شماری اند که خداروشکر میکنم که باهاشون آشنا شدم و از بعضی هاشون انرژی مثبت و درسهای تازه گرفتم

وگرنه بقیه اومدن اینجا و رفتن و حتی وقتی که کمک خواستم زحمت گذاشتن یه نشون کوچیک از خودشون نگذاشتند . برای همین اینجا رو دیگه فعلا آپ نمیکنم مگه اینکه حرف یا اتفاق خاصی باشه که برام ارزش ثبت کردن  داشته باشه . ولی میام و مرتب میخونمتون و هراز گاهی به کامنتها ( اگه کامنتی باشه )سر میزنم  اینجا هم فعلا میمونه محلی برای اینکه اگه دوستی خواست باهام تماس بگیره با خبری بهم بده .

دو روز دیگه علی هم هشت ساله میشه و پسرک حسابی بزرگ و البته قد بلند شده

شاید واقعا اگه خدا این فرشته رو به من نداده بود حالم خیلی بدتر بود . بااین حال متاسفم که این عمر و روها اینقدر زود میگذره و من نتونستم انچه رو که دوست دارم یا میخوام باشم با یه دست بیارم . وارد33 سالگی شدم ولی باز هم نتونستم تکلیف خودم رو با این زندگی روشن کنم یا دل بکنم و برم یا بی خیال بشم و نبینم و یا اینکه  مدیریت کنم و اینقدر عذاب نکشم

بعضی از دوستای خوبم شماره موبایل منو دارن و حتما باهاشون در تماس خواهم بود .اگر هم باهام کاری داشتید اینجا برام پیام بگذارید حتما میخونم

هم برای شما هم برای خودم آرزو میکنم که بتونیم راه درست و مسیر ارامشمون رو پیدا کنیم

مژگان مهربون و شیلای عزیز و لی لی جون از شما هم خیلی ممنونم که تولدم رو یادتون بود و تبریک گفتید.

به امید اینکه دوباره رغبت و البته مطلبی برای نوشتن داشته باشم .


کلمات کلیدی:
 
ماه من سلام
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱  

آخ بالاخره این تابستون گرم و کشدار تموم شد و پاییزی که امسال اینقدر انتظارش رو میکشیدم رسید. از الان دلم قنج میزنه برای بارون و هوای خنک ولی دو تا مورد هست که دلتنگشون میشم یکی میوه های خوشمزه تابستونه مخصوصا شلیل!(من از نارنگی و لیمو و کیوی کلا میوه های زمستونی متنفففففرم) , دیگه زود تاریک شدن هواست که همیشه برام عادت کردن یهش سخته مخصوصا که چون اکثر روزها تو خونه هستم دیگه شبهای بلند پاییز و زمستون برام خیلی طولانی و حوصله سر بره  ولی خب کاریش نمیشه کرد عادت میکنیم

تو این یکسال اخیر جور نشد که غیر از مشهد بریم جایی مسافرت حتی نشد دو روز بریم شمال , تموم برنامه های منم که به خاطر تعطیل بودن علی کنسل شد (حالا فکر نکنید چه برنامه هایی بوده ها! همون خرید های روزانه یا کلاسی چیزی ) و پسرک بیشتر خونه بودیم ولی تا دلتون بخواد فوتبال دیدم حتی باشگاههای دسته چند کشورهای درپیت را . فوتبال دستی بازی کردم , کارت فوتبال بازی کردم (یعنی الان مشخصات فنی و غیر فنی و رنگ لباس های اول و دوم نموم تیم های حاضر در جام جهانی و البته داخلی رو حفظم) تمرین دروازه بانی و پنارتی زدن کردم , روزی سه وعده اخبار ورزشی دیدم و جدول برنامه های مسابقات داخلی رو حفظ کردم . یعنی تموم زندگی ما خلاصه شده بود در یک کلمه فوتبال!!! الان منو میتونن به عنوان کارشناس ببرن تلویزیون . این دکه روزنامه سر کوچمون که دیگه منو میشناسه از بس رفتم روزنامه  ورزشی خریدم. بعضی وقتها تا میرم میگه خانوم خبر ورزشی هنوز نیومدهخنده

ولی از شوخی گذشته با اینکه طولانی بود ولی دایم خدا رو شکر میکنم که این امکان رو داشتم که بیشتر وقتم رو در کنار علی بگذرونم و باهاش باشم و بازی کنم . میدونم خیلی از مامانهای کارمند این مشکل رو دارند

دیگه اینکه در راستای خرید لوازم التحریر علی هر چند روز یکبار در شهرکتاب حضور بهم می رسوندیم  . من عشق لوازم التحریر  رو اگه ول میکردی ساعتها لای خودکارهای رنگی و پاک کنهای عجیب و غریب و دفتر ها و دفترچه یادداشتهای زیبا میگشتم و خسته نمیشدم آخه نمیدونید چقدر وسایل رنگی رنگی دوست دارم دلم میخواست میتونستم همه رو بخرم  هر چی هم که برای علی خریدم خودم ده برابر ذوق کردم همش با خودم میگم چه حیف که زمان ما هیچی نبود هرچند که این بچه ها از بس الان همه چی براشون فراهمه اصلا از داشتن چیزی خوشحال نمیشن

القصه عین هرسال این موقع دلم هوس کیف و کتاب و دوستای مدرسه ام رو کرده (قابل توجه ماری که از مدرسه بیزاره!) وحاضرم به جای علی که غر میزنه دلم نمی خواد مدرسه ها باز بشه باشم برم سر کلاس. راستی پارسال یه همچین روزی پسرک رفته بود جشن شکوفه ها و چقدر نگران بودم که بتونه تو مدرسه دوام بیاره و اذیتش نکنن و مریض نشه .خیلی زود میگذره خیلی . امیدوارم امسال هم خودش به صورت خودکار درس بخونه و علاقمند باشه .

راستی مهر ماه منه

پاییزتون دل انگیز.


کلمات کلیدی:
 
مشدی خورشید
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤  

دو هفته نبودم رفته بودم اینجا

راستش  به زور رفتم خیلی هم مقاومت کردم که نرم پدر مادرم رو که تازه دیده بودم ،حوصله گرفتاری هم نداشتم .

هرچی گفتم با علی دوتایی برید قبول نکردند ولی حالا از رفتنم پشیمون نیستم . خوب بود مخصوصا سه چهار روز آخر که صابر زودتر برگشت و من و علی موندیم خونه مامان  با اینکه یک سرما خوردگی ویروسی گرفتم در حد اسب! و هنوز هم صدام خش داره ولی یه سری چیزهایی تجربه کردم که برام تازه بود و شیرین مثلا بهره مند شدن از توجه مستقیم پدر و مادری که نشون دادن محبت واسشون سخت ترین کار دنیاست .شاید مسخره باشه ولی اون آب هویج هایی که بابا تند تند به خوردم می داد و سوپ شوری! که مامان واسم درست کرده بود برام جزو خوشمزه ترین خوراکیهای دنیا بود 

تونستم آزادانه و بدون نگرانی از اینکه یکی دایم زنگ بزنه بگی کجایی و دیر اومدی ،زود اومدی و... با برادرم برم طرقبه و ساعتها بشینیم و حرف بزنیم و قلیون بکشیم 

همه اینا باعث میشه بتونم از سختی های مسافرت و موندن ده روزه خونه پدر شوهر رو (که کمترینش عرق ریختن و هلاک شدن تو گرما باشه چون نه کولری روشن بشه نه پنجره ای باز باشه چون پدر شوهر میگه که زود سرما میخوره و باید با یه پنکه فکستنی شب تا صبح پرپر بزنی) فراموش کنی و لبخند بزنی. نمی دونم پوست کلفت شده ام یا عاقل، دیگه کمتر حرص میخورم و خودمو عذاب میدم سعی میکنم از خیلی حرکاتشون بگذرم چون میدونم دارم خودمو فقط نابود میکنم وگرنه تغییری تو رفتار کسی ایجاد نمیشه مثلا وقتی شوهرم میره واسه ماشین تازه خواهرش ضبط و باند ورینگ و لاستیک می اندازه در صورتی داره دایم واسه من از خالی بودن حسابش میناله ، ندیده میگیرم حتی دیگه بهش نمیگم چرا

فقط یه چیزی که همیشه اذیتم میکنه رفتار مادرشوهرمه که دایم داره یه چیزی میخونه تو آب و شربت و... به خورد علی و شوهرم میده .نه اینکه خرافاتی باشم و این حرفها 

خود این حرکت دلمو چرکین میکنه و اعتمادمو نسبت بهشون کم میکنه

خلاصه جای هرکسی که دلش اونجا تو حرمه خالی بود.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٧  

 همیشه تابستون رو خیلی دوست داشتم علیرغم اینکه خودم بسیار گرمایی ام، اون موقع که درس میخوندم بخاطر تعطیلی هاش و بعدش هم بخاطر میوه های خوشمزه و مسافرت و صد البته اینکه بچه ام در این فصل کمتر مریض میشد  ولی الان رسما از همین جا اعلام میکنم من اشتباه کردم و قربون همون پاییز  و زمستون . این هوای دیوونه کننده و چهار ماه تعطیلی با یه پسر بچه تو خونه که یکسره ازت حرف میکشه و تو نمی دونی چه جوری سرگرمش کنی جایی برای دوست داشتن تابستون نمیگذاره .  فردای همون روزی که پست قبلی رو گذاشتم در یک اقدام ضربتی رفتم و موهامو کوتاه کردم چون میدونستم اگه طولش بدم پشیمون میشم . البته خیلی کوتاه دلم میخواست که آرایشگره گفت یه دفعه یعد از این موی بلند تو ذوقت میخوره و در نتیجه موهامو اینجوری زدم 

فقط میدونید چی عجیبه ؟ موهای صاف من با کوتاه شدن پایینش حالت پیدا کرده. نمی دونم چرا صاف نمی مونه . خود ارایشگر گفت بخاطر رنگ کردن موهامه که وقتی بلنده سنگینه و صاف میمونه والان نه . حالا اونجور که میخوام مدل نمیگیره ولی عالیه اینقدر سرم سبک شده که نگو هر روز هم در دو دقیقه دوش میگیرم و کیف میکنم که از مراسم اضافی شستن و خشک کردن موی بلند راحت شدم 

همچنان سه روز در هفته ماشین دست منه و رانندگی میکنم . ارومتر شدم ولی به خودم خیلی سختگیرم توقعم اینه که مثل آدمی که چند سال مداوم نشسته رانندگی کنم . با اینکه اصلا خاموش نمیکنم یا خیلی آروم رانندگی نمیکنم و بیشتر پارکهام هم خوب در میاد ولی خب یه موقع هایی هم یه سوتی هایی میدم مخصوصا تو پارک دوبل تو خیابونهای باریک و شلوغ ، اون وقته که تا شب با خودم میجنگم و خجالت میکشم 

جای پارک هم که گفتم تو کوچه ما پیدا کردنش محاله هربار مجبورم نیم ساعت تموم خیابونهای دور و اطراف رو بچرخم یا برگشتنی از کلاس علی با صابر خان جایی قرار بگذارم بیاد ماشینو بگیره ببره . کلا یه وضعیه ! اون سردرد کذایی هم همچنان دمار از روزگار من درآورده روزهایی که میرم بیرون هم بخاطر گرمای هوا بدتر میشه وتا فرداش از چشم درد میمیرم .پریروز تو خیابون احساس کردم الان رگهای سرم پاره میشه از بس فشار تو سرم زیاد شده بود دلم میخواست سرم رو بشکافم تا فشار بزنه بیرون 

مسکنها هم که قربونش برم هیچ اثری نداره حالا امروز عصری یه دکتری بهم معرفی کردن برم ببینم چی میگه . چند تا نقاشی تازه هم کشیدم که انشالله به زودی میام عکسشو میگذارم

 


کلمات کلیدی:
 
احوال نوشت
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢  

باید اعتراف کنم که هیچ حس نوشتنم نیست ولی اومدم که به خاطر یکی دوتا دوستی که پیگیر حالم بودند مخصوصا لیندای مهربون ، یه خبری از خودم بدم 

مامان اینا رفتند بالاخره ،فکر میکنید بعد از چند روز؟ بله 16 روز!  بیشتر هم تقصیر بابا بود که سر لج افتاده بود که من یه ساله نیومدم بچه ام رو ببینم میخوام بیشتر بمونم. یعنی گفتن نداره چه پوستی انداختم و چقدر حرص خوردم . نه بخاطر خودم و فشارهایی که تحمل میکردم ، بخاطر خودشون که مبادا حرمتشون شکسته بشه و با ناراحتی برگردند.

فقط خدارو شکر میکنم که تموم شد و این مدت( رو در رو) با هم به مشکلی نخوردند .اونم به خاطر این بود که مامانم 90% شبها میرفت خونه عمه ام که از کار خدا تو این مدت ایران بود و یه وقتهایی هم بابا رو مجبور میکرد که باهاش بره و دوباره صبح بر میگشتن . این چند وقت هم که ننوشتم بعد از رفتنشون داشتم ترکشهای حاصل از ماجرا رو جمع میکردم . خودم موندم با یه معده داغون و سه هفته سردرد مداوم 

نوشتن شرح مصیبت فایده نداره فقط  یه چیزی رو خوب فهمیدم تو این مدت که همه حتی نزدیکترین هات که تو بارها و بارها به خاطرشون جنگیدی ، هیچ درکی از تو ندارن و کلا آدمها تو هر لحظه فقط به خودشون و دلخواهشون فکر میکنن فارق از اینکه خواسته یا نا خواسته چه آسیبی بهت وارد میکنند و دردم از اینه که یه رفتارها و یه حرفهایی گاهی ازشون میبینم که تا ته ته قلبم آتیش میگیره و میسوزه . با خودم میگم اینا که اینجوری در موردت فکر و رفتار کنن چه توقعی باید از خانواده شوهر داشته باشم ،بگذریم

علیرغم تمام این در و اون در زدنهام برای پیدا کردن استخر مناسب برای علی هیچ کاری نتونستم بکنم و یکی دو تا موردی که بد نبودد هم متاسفانه از 20 خرداد کلاسهاشون شروع شده بود و من فکر میکردم باید از اول تیر باشند و دیر شده بود 

شهید کشوری هم یکسری پکیج ورزشی داشت که خیلی تمایل داشتیم اونجا ثبت نامش کنیم که بعد دیدم احتمالا این بچه کشش رو نداره چون از هشت صبح می اومدن میبردن تا ساعت 2 بعد از ظهر با ناهار و... ولی سه تا کلاس ورزش پشت سرهم بود مثلا استخر و فوتبال و اسکیت . که من دیدم بچه ای که از استخر در اومده نمی تونه بره پشت سرش فوتبال بازی کنه یا به ورزش سوم که دیگه هیچی . خلاصه منصرف شدم  و نتیجه این شد که دو روز در هفته میبرمش فوتبال ودو روز هم شطرنج

ولی اگه گفتین حسنش چیه؟ اینه که من مجبورم رانندگی کنم . یعنی هر بار قبل از رفتن انواع و اقسام دلشوره و دلپیچه و... رو تجربه میکنم ولی میرم و خیلی خیلی بابت شکستن این طلسم که سالها آرزوم بوده خوشحالم  

این روزها هرچی فکر میکنم که چی میتونه سر حالم بیاره یا خوشحالم کنه به هیچ نتیجه ای نمیرسم  و هیچی دلم نمی خواد حتی مسافرت که هر سال تابستون بسیار مشتاقش بودم ، تنها چیزی که کشف کردم اینه که برم و موهامو کوتاه کوتاه کنم . یه کله سبک که تو این گرمای تابستون بتونم راحت هر روز دوش بگیرم . تا ببینم میتونم دلمو به دریا بزنم و از موهام دل بکنم یا نه


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩  

امشب مامان و بابام میان تهران . از وقتی زنگ زدن گفتن دلم داره عین سیر و سرکه میجوشه .دوباره از تکرار مکررات میترسم .خدایا میشه این تجربیات تلخ رو تمومش کنی ؟ خودت این مدت رو به خیر و آرامش بگذرون و حرمت ها رو حفظ کن


کلمات کلیدی:
 
همنجوری
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦  

اینقدر سرعت اینترنت افتضاحه که هر بار کلا از اومدن اینجا منصرف میشم . جمعه اومدم و  خواستم یه پست جدید بگذارم ولی ژرشین بلاگ ثبتش نکرد . روزها هم انگار با هم مسابقه گذاشتن تا چشم به هم میگذاری یک هفته گذشته .

دوشنبه هفته پیش جشن الفبای علی برگزار شد و البته تموم زحمات ساختن کلاه های جشن و کاردستی های مربوط به حیواناتو حروف الفبا و تزئین نمازخونه مدرسه فقط و فقط روی دوش خودم بود و با اینکه چند روزی بود که این کمر نازنین بسیار درد رفته بود و نمی تونستم زیاد سرپا بایستم 5 ,6 روز کاملا سرگرم درست کردن این چیزها و تزئین مدرسه بودم البته یکی دیگه از مامانها هم بود که زحمت سفارش کیک و لوح های تقدیر و ... رو کشید

خدارو شکر خوب برگزار شد ولی من اینقدر درگیر و دار نظم و ترتیب دادن به کارها و مراسم بودم که نتونستم یه دونه عکس از جشن یا تزئینات وکارهای دیگه ای که کرده بودم بگیرم که بتونم انجا بگذارم ولی شاید چهارشنبه اگه میرم واسه کارنامه بتونم از مامان دوست علی چند تا عکس بگیرم واسه اینجا

سال تحصیلی به نظرم خیلی خیلی کوتاه بود و بچه ها امسال زمستون اکثرا تو خونه و تعطیل بودند . برام عجیب بود که پسرک به این سرعت با سواد شده و میتونه بخونه و با خط قشنگش بنویسه . همش فکر میکنم انگار همین یه ماه پیش بود که بردمش جشن شکوفه ها و نگران بودم چه جوری میخواد تو مدرس از خودش دفاع کنه . هرچند هنوزم خجالتیه ولی خیلی بهتر از قبل شده . از نظر درس خوندن هم خدا روشکر اصلا باهاش مشکلس نداشتم و به لطف پیش دبستانی خیلی خوبی که رفته بود و خودکار و فعال بودن خودش همه چی خیلی خوب پیش رفت و اصلا مشکلی نداشتیم و امسدوارم که سالهای اینده هم به همین منوال باشه و به درس و انجام تکالیفش علاقمند باشه

فعلا که نتونستم برای کلاسهای تابستانه اش کاری کنم ولی ذهنم حسابی مشغولشه

شنبه برای اولین بار مجبور شدم چند ساعت تو خونه تنهاش بگذارم ( البته با رعایت شرایط شدید ا م ن ی ت ی وایمنی) . تا حالا در حد ده دقیقه یا یکربع تو خونه مونده بود نه بیشتر ولی خب علی رغم میلم دیگه مجبورم اگه کاری پیش بیاد بگذارمش تو خونه .

بابا و مامانم میگن چند روز بفرستش اینجا هم حال و هواش عوض بشه هم یک کمی بهش خوش بگذره ولی خب پدرش اجازه نمیده . راستی چند رو ز پیش خواهر شوهر محترمه زنگ زده بودند به شوهرم که امسال هم ما میاییم تهران تعطیلات خرداد مارو ببر شمال! یعنی از پررویی و خودخواهی اینا هرچی بگم کمه این دو سالی هم که این برنامه رو ریختن حسابی بهشون مزه کرده . منم گفتم اصلا حرفشو نزن اون چند روز اینقدر جاده ها شلوغه که رفتن و اومدن عذابه .با خوش خیالی فکر کردم منتفی شده قضیه, نگو اقا بهشون قول داده اوایل تیر قبل از ماه رمضون ببردشون !تازه با عذا وجدان میگفت خواهرم دلخور شده گفته من میخوام از این تعطیلات استفاده کنم و مرخصی نگیرم.

والا من تو زندگیم یاد گرفتم از کسی توقع و خواسته ای نداشته باشم و سالها طول کشید که حتی بتونم خواسته های واجبم رو به همسرم بگم !  و اگه کسی محبتی یا کاری بکنههر چند کوچیک من هیچ وقت فراموش نمیکنم. نمی تونم درک کنم این رفتار طلبکارانه اینا رو . یعنی پدرشون همینجوریه و درحالی که حاضر نیست یه حتی قدم عاطفی (نه مالی!) برای بچه هاش برداره از همه عالم و آدم طلبکاره . اینا رو هم همینجوری بار آورده .شوهرم هم همینطوره هرکاری براشون بکنی وظیفه است و کمه ولی اگه خودش یه کاری بکنه تا قیامت میگه.  فقط واسه خانواده اشه که نه انتظاری نداره نه گله میکنه . خلاصه خیلی ساله دارم سعی میکنم این قیه رو هضم کنم و هنوز برام سخته  خیلی وقتها هم فکر میکنم من اشتباه میکنم همیشه اینایی که خودخواهند و پر توقع کارشون پیش میره و موفقند .

 


کلمات کلیدی:
 
می خواهم که بتوانم !
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦  
کلمات کلیدی: